تبليغاتX
مفقود

مفقود

سلام

واقعا نمي دونم چي بگم يا چطوري بگم يا اينكه اصلا براي چي اين كارو كردم يا چرا خودم بهت نگفتم.

اصلا بي خيالش.

ميدونم توي اين دوسال و نيم هردومون اذيت شديم ولي كدوم بيشتر رو نميدونم ولي فكر ميكنم من بيشتر يعني يه جورايي مطمئنم.

راستشو بخواي توي سرم پر از چراهاي جورواجور كه نميخوام جوابشو بدي،

نميدونم چرا با من اينطوري كردي به رفتارت توي دوسال گذشته فكر كن خودت هم از رفتارت گيج ميشي چه برسه به من>دو سال به اميد برگشتنت روزمو شب كردم ولي هر دفعه تو اصلا بهم نگاهم نميكردي يا اگر هم ميكردي از صدتا فحش بدتر بود بدي اولين تجربه هم اينكه همه چيزش يادت ميمونه اون روز كه دوستم گفت يه دختر زنگ زده و گفته با مهدي كار داره تنها كسي كه نيومد توي ذهنم توبودي اما وقتي شماره هانيه رو ديدم دنيا روي سرم خراب شد فكر نميكردم اصلا منو يادت باشه چه برسه به خواستم دوباره برگردم اما ديگه تحمل نداشتم فكر نميكردم بخواي باهام باشي خيلي به خودم سختي دادم تا فراموش كنم اما نشد، پس تصميم گرفتم قبول كنم كه ديگه نو نميخواستي.

>چند روز اول مثل ديوونه ها بودم باورت ميشه دقيقا چهارتا از امتحانامو به خاطر تو افتادم

>بيشتر روزها ميومدم و توي راه مدرست از دور نگات ميكردم و به شش ماه از عمرم فكر ميكردم.

تا اينكه اون روز خط قبلي خودمو كه الان مال دوستم بودرو خودم جواب دادم صداتو خيلي خوب شناختم ولي باورم نميشد كه تو به من زنگ بزني خيلي دلم ميخواست دوباره باهم شروع كنيم ولي بعد از اون همه ماجرا و كم محلي هاي تو فكر كردم نيام بهتره چون تو اگه واقعا ميخواستي همون اوايل قبول ميكردي ولي خوب نخواستيخداحافظ مواظب خودت باش
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 20:34  توسط   |